داستان

داستان زیبای من چقدر ثروتمندم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.   پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»   کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى بیشتر بخوانید...

توسط ویرایستار، قبل

تمامی حقوق این وبسایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع میباشد.

برگرفته از وب سایت بمانتا