داستان

داستان خیلی زیبای پدر صلواتی

اصلا”  از صبح كه رفته بود حجره حال و حوصله خوشی نداشت؛ هر جور كه می‌خواست یك لقمه نان در بیاره؛ گیــر می‌افتاد. جلوی در خانه ایستاد و كلون در را سه بار به عادت همیشگیش كوبید. از ته حیاط صدایی گفت: جــز جیگر بزنی؛ خون من را كه امروز بیشتر بخوانید...

توسط ویرایستار، قبل

تمامی حقوق این وبسایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع میباشد.

برگرفته از وب سایت بمانتا